شک نکن

رایانه ، علمی ، ادبی ، داستان ، شعر ، ترفندها و....

ماجرای عشق و دیوانگی !!!! ...

ماجرای عشق و دیوانگی !!!! ...

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم....

 

ادامه مطلب را ببیند...

ادامه مطلب   
نویسنده : عماد موسوی ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٥
تگ ها : داستان

تشکر از دوستان

شک نکن

 

 

داستان‌های کوتاه

 

 

 

دوست جدید

  
نویسنده : عماد موسوی ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٧
تگ ها : دوستانه