شک نکن

رایانه ، علمی ، ادبی ، داستان ، شعر ، ترفندها و....

پیامبر اکرم (ص) و تدابیر حکیمانه اش

 

تدبیری جالب از پیامبر (ص)

ابوسفیان را دیدم که با عجله بر شتر خویش سوار شد و بی آن که ریسمان از زانوی شتر باز کند، حیوان را هی زد... شتر برنخاسته به زمین نشست، ابوسفیان در همان حالی که بر پشت شتر نشسته بود ریسمان را گشود و با شتاب گریخت... با خود گفتم؛ لحظه ای مناسب برای کشتن اوست... بهم ریختگی اردوگاه دشمن، طوفان سهمگین و...


نزدیک به یک ماه بود که مدینه در محاصره بود... سپاه انبوهی از همه قبایل مکه و اطراف آن برای یکسره کردن کار رسول خدا (ص) و اسلام نوپای آن روز با یکدیگر پیمان بسته و به جانب مدینه یورش آورده بودند... برخی از قبایل در حول و حوش مدینه، از جمله یهود بنی قریظه هم با مشرکان همداستان شده بودند... مسلمانان با حفر خندق به دفاع برخاسته و سپاهیان شرک پشت این مانع که تصورش را نمی کردند اردو زده بودند... گاه تیر و نیزه ای از هر دو سوی باریدن می گرفت... در جریان یک نبرد تن به تن، «عمروبن عبدود» پهلوان بلندآوازه عرب به دست علی (ع) که آن هنگام جوانی کم سن و سال بود به قتل رسیده بود و جنگاور دیگری از سپاهیان شرک نیز به همین سرنوشت دچار شده بود... زمستان بود و سرمای مدینه، مخصوصا به هنگام شب، برای هر دو سپاه، طاقت فرسا... مسلمانان شرایط سخت تری داشتند و مردم مدینه نیز... گاه چند روز پیاپی گرسنه می ماندند و اگر رخنه ای در محاصره پدید آمده و آذوقه ای به هم می رسید، بسیار اندک بود و برای زنان و کودکانی که در مدینه محاصره شده بودند فرستاده می شد...


آن شب، هوا سردتر از شب های دیگر بود... سایه ای پاورچین و با احتیاط به سوی خیمه رسول خدا (ص) می رفت... مسلمانان نماز عشاء را به امامت پیامبر خدا (ص) خوانده و شماری از آنان که نوبت نگهبانی داشتند در محل نگهبانی خود مستقر شده بودند... سایه به چند قدمی خیمه پیامبر اعظم (ص) رسیده بود... رسول خدا (ص) که متوجه حضور غریبه شده بود بانگ برآورد... کیستی؟... سایه در جای ایستاد و با صدایی آرام که فقط رسول خدا (ص) بشنود گفت: «نعیم بن مسعود» هستم... از بزرگان قبیله «غطفان»... پیامبر خدا (ص) در تاریکی شب او را شناخت... راست می گفت، نعیم بود از قبیله غطفان که همراه مردان قبیله خود در آن سوی خندق به پیکار با سپاهیان اسلام اردو زده بود... چه می خواهی؟ برای چه آمده ای؟... رسول خدا (ص) پرسید... من اسلام آورده ام ولی هیچکس جز خداوند یکتا و تو که فرستاده او هستی از آن با خبر نیست... اکنون آمده ام تا بفرمایی در این روزهای سخت چه خدمتی از من ساخته است؟... صداقت در کلامش موج می زد... چند قطره اشک کلام صادقانه اش را بدرقه کرد...


نعیم، آرام و بی صدا به اردوگاه مشرکان رفت... به میان سپاهیانی که خود به ظاهر از آنان بود... خدا را سپاس گفت که بلافاصله بعد از مسلمان شدن به ماموریتی خطیر می رود... صبح فردا نعیم بن مسعود به دیدار بزرگان یهود بنی قریظه رفت... او را می شناختند... نعیم در جمع بزرگان بنی قریظه سخن آغاز کرد و گفت؛ آنچه می گویم از روی خیرخواهی برای شماست و حق نان و نمک به جای می آورم... قبایل قریش و غطفان ساکن مکه هستند و دیر یا زود از این سرزمین می روند و آنگاه شما می مانید و انتقام سخت مسلمانان به خاطر همداستانی با مشرکان... مصلحت آن است که چند تن از بزرگان قریش را به گروگان نزد خود نگاهدارید در آن صورت آنان ناچار خواهند بود که تا آخرین رمق با مسلمانان بجنگند و مادام که کار مسلمانان را یکسره نکرده اند این سرزمین را ترک نکنند... بزرگان بنی قریظه از مصلحت اندیشی نعیم به وجد آمدند و... نعیم راست می گفت که حق نان و نمک نگاهداشته است، چرا که بنی قریظه را از پیکار با مسلمانان باز می داشت و این، خدمت به آنان بود...
نعیم از نزد بنی قریظه به میان سپاه مشرکان رفت و بزرگان قریش را گفت؛ باخبر شده ام که بنی قریظه از پیمان با شما به سختی پشیمان و نادم شده اند و قصد دارند، تعدادی از بزرگانتان را به گروگان گرفته و هلاک کنند و سپس به عنوان عذر تقصیر و نشانه وفاداری خود، سرهای بریده سران قریش و غطفان را برای مسلمانان بفرستند و...
فردای آن روز، سران قریش برای یهود بنی قریظه پیغام فرستادند که بیش از این تاب درنگ نداریم، آماده باشید فردا به پیکار نهایی با محمد (ص) برویم... آن روز جمعه بود و فردا، شنبه... بنی قریظه پاسخ دادند که می دانید روز شنبه دست به کاری نمی زنیم و با یادآوری سخنان نعیم از مشرکان خواستند تا تعدادی از بزرگان خود را به گروگان نزد آنان بفرستند که چنانچه جنگ به طول انجامید، سپاه مکه عرصه را ترک نکرده و بنی قریظه را با مسلمانان تنها نگذارند...
وقتی فرستادگان نزد سران قریش بازگشتند و آنچه را واقع شده بود بازگفتند، قریشیان به نعیم بن مسعود درود فرستادند که چه به موقع از نیرنگ بنی قریظه پرده برداشته بود...!

 


ماموریت نعیم به خوبی انجام پذیرفته بود... دودلی و تردید سراسر اردوگاه مشرکان را فرا گرفته بود... و قبایل هم پیمان آنان را هم... سران قریش بهانه ای می جستند تا از راه آمده بازگردند... شرایط برخلاف انتظار آنان بر وفق مراد نبود... اما، یک حمله سراسری را ضروری می دیدند تا پس از آن، اگر نتیجه ای نمی گرفتند، راه بازگشت پیش گیرند...
... در اردوگاه مسلمانان، گرسنگی و سرما، طاقت ها را طاق کرده بود... نگرانی از وضعیت دشوار زنان و کودکان و مردان سالخورده و ناتوانی که در مدینه به محاصره افتاده بودند، بر سختی شرایط می افزود... آن شب، چند تن از مردان نزد پیامبر خدا (ص) رفتند... یا رسول الله(ص)! جان ها به لب رسیده، دستی به دعا بردار و از خدای مهربان یاری طلب کن... رسول اعظم (ص) دست به دعا برداشت... پروردگارا... ای نازل کننده قرآن، ای سریع الحساب... آنان را منهزم فرما و فراری بده... جبرئیل (ع) از اجابت دعای رسول خدا (ص) خبر داد...


ساعاتی از شب گذشته بود... رسول خدا (ص) یاران را ندا فرمود... حذیفه نزدیکتر بود... او را صدا کرد... حذیفه! به میان سپاهیان دشمن برو و خبری بیاور و کاری جز این مکن... حذیفه عازم شد... طوفان سخت و سهمگینی برخاسته بود... خیمه ها از جا کنده... آتش ها خاموش... و سپاهیان شرک در حالی که از سرما و ترس به لرزه افتاده بودند، در ترک عرصه از هم پیشی می گرفتند... حذیفه گوید؛ ابوسفیان را دیدم که با عجله بر شتر خویش سوار شد و بی آن که ریسمان از زانوی شتر باز کند، حیوان را هی زد... شتر برنخاسته به زمین نشست، ابوسفیان در همان حالی که بر پشت شتر نشسته بود ریسمان را گشود و با شتاب گریخت... با خود گفتم؛ لحظه ای مناسب برای کشتن اوست... بهم ریختگی اردوگاه دشمن، طوفان سهمگین و... اما سخن رسول خدا (ص) را به خاطر آوردم که فرموده بود غیر از خبر آوردن کار دیگری مکن...


هنوز هوا کاملا روشن نشده بود... مسلمانان به اردوگاه دشمن نگریستند... از دشمن خبری نبود... سپاهیان شرک بسیاری از چادرها، اثاثیه و... را برجای نهاده و با شتاب از مدینه به سوی مکه گریخته بودند.

www.siterooz.com

 

  
نویسنده : عماد موسوی ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها : دین و زندگی