شک نکن

رایانه ، علمی ، ادبی ، داستان ، شعر ، ترفندها و....

خیلی خسته ام : به کجا می برند مرا

سلام

 

نمی دونم کجای کارم عیب داره؟

چرا به هر کاری دست میزنم یه جای کارش می لنگه؟

خدایا هنوزم هستم و به تو امید دارم...

پس مرا در یاب بحق بزرگی و عظمتت...

جسمم شاداب و روحم پژمرده شده...

وای خدا کلافه شدم از دست بعضی آدما...

واقعاً راست میگن که آدما نسبت به چیزی که جهالت دارند(چیزی نمی دونن) دشمنی می کنند...

میخوام تصمیماتی مهم بگیرم اما...

وقتی کسی نیست که گوش شنوا داشته باشه

وقتی ندونی کاری که انجام میدی چقد درسته

وقتی که الان هیچ کس کمکت نمی کنه ولی اگه فردا پایت لغزید و به خواری افتادی هزاران نفر {اصطلاحاً فوج فوج (فک کنم گروه گروه معنیش بشه : اصل کلمه فک کنم عربی باشه)} لعن و نفرین و نصیحت و سرزنش (شما هم کمک کنین کلمه کم آوردم؟ چی فحش نه بابا این چه حرفیه؟امیدی به خیر شما نیست شر مرسان) و ...

می کنن؟ دم از شور و مشورت میزنند تکلیف من چیه؟

وعده های سر خرمن...

اینم بلاتکلیفی درسمون که هر روز خدا، یه بامبول سرمون در میاد؟

تمام مریضا میخوان موقع امتحانا بیان مداوا بشن از دور و نزدیک گرفته تا ...

تمام فامیلا تازه یادشون میفته برا گردش چند روزی بیان ببیننمون

بعضی یاشون برا استراحت بچه هاشون که تازه از درس و امتحان فارغ شدن تازه تصمیم میگرن بیارنشون پیش ما هوا خوری(کوفت شون بشه) اما غافل از این که بابا خودمون هم امتحان داریم...

فامیل هایی که براشون کراهت داره روز عید بیان عید دیدنی تو امتحاناتمون به یکباره سرازیر خونمون میشن ... به هوای صله رحم

خلاصه ما هم ارشد

دهنمون سرویس

آهان فلانی که تا دیروز خوشش بود و بقولی ما رو تحویل نمی گرفت و به اصطلاح ما تو غربتمون دسته پنجه نرم میکردیمو و ... سالی به دوازده ماه اس ام اس نمی داد حالمون بپرسه حالا رفته فلان جا عمل کرده انتظار داره بهش هر روز اس ام اس بدی حالشو بپرسی تلفنی باهاش حرف بزنی و دیگه چی؟ یادم نیست؟

 آخه انصاف کجاست؟

منم این روزها از دست مردم که نه اونا عادتشون اینه بلکه از دست خودم،خودم رو تو یه سوراخ چهار دیواری حبس کردم تا بلکه بین دلم و افکارم توازنی ایجاد بشه...

همه مردم دوست دارن ما هم دوست داریم...

بعد از چند سال ندیدنش با ذوق و شوق رفتم ببینمش خواستم دستاشو محکم بفشارمو جاتون خالی ببوسمش و همدیگرو تو بغل بگیریمو و کلی حرف بزنیم و بخندیمو و گلایه کنیم و سبک بشیم (چون دوستم خیلی با معرفته چند ساله که همدیگه رو میشناسیم اما اون از من پاک تره مودب تره و نمازخون تره و خیلی ویژگی های مثبت دیگه خوش بحالش) اما ناکس رفته بودش

برادرش اومد دم در ازش پرسید فلانی هستش؟

گفتش که شما چه نسبتی باهاش دارین؟(از این سوال کمی تعجب کردم چون غیر عادی بودش!)

گفتم دوستم بود سال دوم و سوم دبیرستان با هم تو یه کلاس بودیم با هم بچه ها رو دست مینداختیم و ...

گفتش کدوم دبیرستان بودین: سریع گفتم دبیرستان فلان

پرسیدم این سوالات برا چیه ؟ چون خودم توی بسیج هستم از این جور سوالات مرموز زیاد می شنوم ...(البته خودم از دیگرون می پرسم و چقد بده کسی بیاد خودتو سوال جواب کنه ... ما هم کلی محتاط و حق به جانب برخورد کردیم که کم نیوردیم ...)

اما چیزی که نبایست میشد شد ... تعجب (دست به یقه شدیم و یه دویست تایی مشت اومد تو دماغمون البته چیزیش نشد و ما هم دیدیم که الان فیزیک صورتمون قاطی شیمی اون میشه به بچه های عملیات خبر دادیمو از در و دیوار و فضا و تیر برق و بعضی یاشون که از تو کانال فاضلاب اومدن بیرون من هاج و واج و متحیر این موضوع بودم که بابا اینا دیگه کی هستن ... برادر دوستمون رو کت بسته (دست بسته) تحویل 220 دادیم (همون دو تا 110 منظورمه) ما هم پیروز میدون خونه رو منفجر کردیمو  و متواری شدیم ...)قهقهه

خیال باطلاینا همش خیالات شما بود چقد شماها منحرفید...قهقهه

گریهببین ما داریم رو دیوار کی یا خاطره می نویسیم...خیال باطل

اما چیزی که نبایست میشد شد ... برادر دوستم گفت که فلانی(دوستم که رفته بودم ببینمش)

2/1/89 تصادف کرد و 9/1/89 فوت کرد

فوت کرد

فوت کرد

تنها صدایی که در گوشم می پیچید

فوت کرد

فوت کرد

هنوز انرژی و هیجانی که برا دیدنش در وجودم آماده کرده بودم تخلیه نشده بود که

با گفتن این حرف به یک باره و  به یک آن روحیه ام متلاشی شد ...

قلبم پاره پاره شد.

بر گشتم بهش گفتم دروغ نگو برو بهش بگو بیاد من اومدم ببینمش

خیلی وقته نیومده ببنتم(چون اون موتور داشت و من الاغ هم نداشتم : کنایه از بی وسیله گی)برادر دوستم حریف من نشد حالا هر دومون چشمانمون پر از اشک شده بود رفت داخل،پدر دوستم اومد و گفت تا حالا کجا بودی ؟ دوستت تصفیه حساب کرد وسایلشو جمع نکرده و رخت سفید تنش کردند ... کجا بودی تا حالا کجا بودی ... اون که از تو برای ما فقط از خوبی هات گفته بود و اسمت همیشه ورد زبونش بود چرا از دوستت خبر نداری مگه لباس سیاه ما رو نمی بینی ایستادی اینجا و اونو طلب میکنی (از شانس بد ما اون روز مناسبتش شهادت امیرالمومنین (ع) بودش و چشمم به دیدن لباس سیاه عادت کرده بود از کجا میدانستم که برای چه موضوعی رخت سیاه بر تن کرده اند..){یاد فقرایی افتادم که امام علی (ع) براشون غذا میبرد اما وقتی به شهادت رسید همه نبودنش رو احساس می کردند و اونا که خبر شهادتش رو نمی دونستن از دیگران سوال می کردند که آن جوانمرد کجاست چرا نیامد ..} منم به برادرش گفته بودم چرا فلانی دیگه بهمون سر نمیزنه ؟ همیشه وقتی نذری داشتین برامون می آورد نکنه از دست مون ناراحته ؟ یا چیزی شنیده یا مرتکب عملی شدیم که ترک ما کرده ؟ برادرش داشت خو خوری می کرد چیزی نمی گفت ! و من مادام از او برادرش را طلب می کردم...

فوت کرد 9/2/89 فوت کرد الان شش ماهه که دیگه نیامده

اشک اشک اشک بغض موج کوچه را فرا گرفته بود

حتی دختر خانومی که همسایه شون بود داشت به خونشون میرفت با دیدن ما گریه کرد...

در و دیوار گریه میکردن{همین الان هم که تو کافی نت هستم دارم گریه می کنم اشک از چشمانم به پایین می غلتند و به زمین می ریزند}

هنوز هم باورم نمی شود هر دوی آنها(پدر و برادر دوستم) به داخل رفتند در باز بود من هم خودم را به دیوار تکیه دادم این بار امیدم همه یاس شد باد سردی وجودم را گرفت هوا 48 درجه سانتیگراد بود اما سردم شده بود باور کردم که دیگر او را نخواهم اینها دروغ نمیگویند لااقل این دختر بیچاره هم دیگر دروغکی گریه نمی کند این دختر(دختر همسایه) ما (من و دوستم)را با هم بسیار زیاد دیده بود اما این بار منو تنها دیده بود امید داشتم روزی آندو را با هم ببینم

اما

این بار آن دختر بی نوا تنها بود و سیاهپوش

9/2/89 فوت کرد

این تاریخ تو گوشم مدام می پیچید و آن لرزه لبهای برادرش را که حین گفتن مشاهده کرد بودم آن بغض قدیمی  و آن زخم التیام نیافتنی که من او را تازه کردم...

این بار کوچه به دور سرم می پیچید من شده بودم نقطه ی پرگارو جهان به دور سرم می پیچید...

بعد از اندکی پدرش که لباس سیاه به تن نداشت (ولی بقیه سیاهپوش بودن) اومدش بیرون رو یه تکه کاغذ شماره موبایل خودشو و یه آدرس بهم داد گفت دوستت مستقل شده هر جوانی یه روز ازدواج میکنه و مستقل میشه ... خب پسر منم مستقل شده اون نمرده آدرس رو چک کردم امیدی به دلم رخنه کرد گفتم شاید اینا منو فیلم کردن ...

دخترک آهی کشید و بلند بلند گریه کرد و به سمت خانه شان دوید

آدرس جدید منزل دوستم فاز2 بهشت آباد ردیف 24 قطعه فلان

دوباره گریه ام گرفت حالا دوستم در قبرستان منتظر من بود که به دیدارش بروم

من دیر کرده بوم

به خودم می گفتم همیشه دیر میکنم{اشک هایم جاری می شود}

رویم نیست در چشمان پدرش نگاه کنم ...

هر سه میگرییم من و پدر دوستم و برادرش که پشت در بیحال افتاده بود

پدرش گفت اگر آدرس را نیافتی به شماره ای که دادم زنگ بزن میام راهنمایی تون میکنم...

با پدرش خداحافظی کردم

به او تسلیت گفتم و از خدا برایش طلب صبر کردم...

من چکار کرده بودم؟؟ نمی دانم ؟؟ چرا تمام کارهای من به بن بست منتهی می شوند

خانواده ام او را می شناختند

با گفتن این موضوع همه شوکه شده بودن فردای آن روز منو پدرم به سر قبرش رفتیم

کلی گریه کردیم

با گفتن این جمله پدرم کلی گریه کرد:

پدرش به پدرم گفت میدونی چرا رخت سیاه بر تن نکردم

برای جوانی که از خدمت برگشته بود و دوباره برسر کارش برگشته بود

پدرم به او نگاهی کرد"

پدرش گفت بخاطر اینکه هنوز باور ندارم پسرم مرده او زنده ست صداش تو گوشمه چهره اش وقتی که میگفت بابا در نظرم هستش....برای همین سیاه نپوشیدم

اون نمرده

پدرم طاقت نیاورد برادر دوستم هم همین طور هر کدام به سمتی رفتند

ما هم دست بر شانه های همدیگر بغضها ترکاندیم

عکسش را دیدم کلی دل به هوایش پر زد

در دلم گفتم ای دوست دیدی این بار هم دیر رسیدم{دوباره اشک از چشمانم جاریست}

دیدی دوباره دیر رسیدم و تو را ندیدم

یاد آنکه این خانواده در ایام عید چه رنجی را تحمل کرده اند مرا عذاب میدهد

به خانه برگشتیم

پدرم در جبهه شیمیایی شده و نباید روحیه اش تضعیف بشه

هر چند مداوایش را خود هزینه می کند  و بجایی متکی نیست...

مادرم هم ضربان قلبش بالاست به همین خاطر به او اجازه ندادیم آنجا حضور یابد...

برادر  و خواهرم هم دانشگاه بودند

روز غم انگیزی بود

به دیدار دوستی رفتم که چیزی به هم نگفت

کلامی با من سخن نگفت یا لااقل صدایش را نشنیدم

هنوز هم دلتنگشم

برنامه ها برای آینده داشتیم

اما او نیست و من باید جور نبودنش را بکشم...

یه زمانی دلخوشی م درسم بود اما موقعیتش رو ازم ربودند

آدم های بدون درک و نفهم

دلخوشیم دوستام بودند که یکیشون رفت

یکیشون خدمته

یکیشون دانشگاه دیگه س

یکیشون اخلاقش عوض شده

یکیشون ماهواراه پروگرام می کنه

یکیشون سیگاری و چه بسا معتاد شده

یکیشون دکترا میخونه چشاش کور شده بدبخت{بخدا راست میگم}

یکیشون مسافر کش شده

و....

دلخوشیم اینترنت بودکه ماجرای

انتخابات{دیگران برای کسب قدرت می جنگند و یه مشت آدم نفهم به خیابونا میریزن و آزادی میخوان آزادی اونا یعنی فساد یعنی قتل و جرم و جنایت یعنی تجاوز الان که حکومت اسلامیه نمیشه به دیگران اعتماد کرد وای به روزی که اسلمشو ور دارند میشه روسیه سابق و نظریه ی فروید:روسها از این نظریه این جور برداشت کردن که هر مردی از هر زنی خوشش بیاد میتونه بهش تجاوز کنه ماشاءا... مردا که تنوع پذیر بودن و هستن و امروزه زنها هم سیری ناپذیرن چه بشه این دنیای هرج و مرج} زد تو سر سرعتش و سرعت اینترنت اومد پایین

مودمم مشکل پیدا کرد و دسترسی به اینترنت به کلی از بین رفت

خلاصه حالا اگه بخوام بنویسم کلی هزینه ش میشه

و وقت شما هم هدر میره

ببخشید دیگه حالم خوش نیست

به دوستم بگویید : شانه هایت را برای گریه کردن دوست داشتم

اونم ازم گرفتید.....

 

  
نویسنده : عماد موسوی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٠
تگ ها : دوستانه