شک نکن

رایانه ، علمی ، ادبی ، داستان ، شعر ، ترفندها و....

خلقت زن سروده ی رهی معیری

 شک نکن

خلقت زن


الهی در کمند زن نیفتی

و گر افتی، به روز من نیفتی

میان بر بسته چون خونخواره دشمن

دل آزاری به آزار دل من

دلم از خوی او دمساز درد است

زن بدخو ، بلای جان مرد است

زنان چون آتشند از تندخویی

زن و آتش ز یک جنسند گویی

نه تنها نامراد آن دل شکن باد

که نفرین خدا بر هر چه زن باد

نباشد در مقام حیله و فن

کم از ناپارسا زن، پارسا زن

زنان در مکر و حیلت گونه گونند

زیانند و فریبند و فسونند

چو زن یار کسان شد، مار از او به

چو تر دامن بود گل خار از به


این مطلب طولانی بوده و در ادامه مطلب گنجانده شده است


بیا وسط قرش بده

 

خلقت زن

کیم من ؟ دردمندی،ناتوانی

اسیری، خسته ای افسرده جانی

تذروی آشیان بر باد رفته

به دام افتاده ای از یاد رفته

دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد

همه سوز و همه داغ و همه درد

بود آن سان علاج درد بیمار

چو دل بیمار شد، مشکل شود کار

نه دمسازی که با وی راز گویم

 نه یاری، تا غم دل باز گویم

در این محمل چو من حسرت کشی نیست

بسوز سینه من ، آتشی نیست

الهی در کمند زن نیفتی

و گر افتی، به روز من نیفتی

میان بر بسته چون خونخواره دشمن

دل آزاری به آزار دل من

دلم از خوی او دمساز درد است

زن بدخو ، بلای جان مرد است

زنان چون آتشند از تندخویی

زن و آتش ز یک جنسند گویی

نه تنها نامراد آن دل شکن باد

که نفرین خدا بر هر چه زن باد

نباشد در مقام حیله و فن

کم از ناپارسا زن، پارسا زن

زنان در مکر و حیلت گونه گونند

زیانند و فریبند و فسونند

چو زن یار کسان شد، مار از او به

چو تر دامن بود گل خار از به

حذر کن، زآن بت نسرین بر و دوش

که هر دم با خسی گردد هم آغوش

منه در محفل عشرت چراغی

که از او پروانه ای گیرد سراغی

میفشان دانه،در راه تذروی

که مأوا گیرد از سروی به سروی

وفاداری مجوی از زن که بیجاست

که از این  بر بط نخیزد نغمه راست

درون کعبه ی شوق دیر دارد

سری با تو ، سری با غیر دارد

جهان داور که گیتی را بنا کرد

پی ایجاد زن ،اندیشه ها کرد

محیا تا کند اجزای او را

ستاند از لاله و گل ، رنگ و بو را

 ز دریا عمق و از خورشید گرمی

ز آهن سختی از گلبرگ نرمی

تکاپو از نسیم و مویه از جوی

ز شاخ تر ، گراییدن به هر سوی

ز امواج خروشان ، تند خویی

ز روز و شب دو رنگی و دو رویی

صفا از صبح و شورانگیزی از می

شکر افشانی و شیرینی از نی

ز طبع زهره شادی آفرینی

ز پروین، شیوه ی بالا نشینی

ز آتش گرمی و دم سردی از آب

خیال انگیزی از شبهای مهتاب

گران سنگی ، ز لعل کوهساری

سبک روحی ، ز مرغان بهاری

فریب از مار و دور اندیشی از مور

طراوت از بهشت و جلوه از حور

ز جادوی فلک ، تزویر و نیرنگ

تکبر، از پلنگ از آهنین چنگ

ز گرگ تیز دندان کینه جویی

ز طوطی حرف ناسنجیده گویی

ز باد هرزه پو، نا استواری

ز دور آسمان ناپایداری

جهانی را بهم آمیخت ایزد

همه در قالب زن ریخت ایزد

ندارد در جهان همتای دیگر

بدنیا در بود دنیای دیگر

زطبع زن به غیر شر چه خواهی؟

و از این موجود افسونگر چه خواهی؟

اگر زن نوگل باغ جهان است

چرا چون خار سر تا پا زبان است؟

چه بودی گر سرا پا گوش بودی

چو گل با صد زبان خاموش بودی

چنین خواندم زمانی در کتابی

ز گفتار حکیم نکته یابی

دو نوبت مرد عشر ساز گردد

در دولت به رویش باز گردد

یکی آن شب که با گوهر فشانی

رُباید مُهر از گنجی که دانی

دگر روزی که گنجور هوس کیش

به خاک اندر نهد گنجینه خویش

1327 رهی معیری

------------------------------------------------------------

دعا کنید بهش نرسه ؟

گناه داره بدبخت!

 

فرار کن با تمام وجود اگه زندگیتو دوس داری

 

 

  
نویسنده : عماد موسوی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/۱۸
تگ ها : شعرها