شک نکن

رایانه ، علمی ، ادبی ، داستان ، شعر ، ترفندها و....

داستان گوسفند خانم (نویسنده: فاضل سایه)

گوسفند

گوسفند خانم

گوسفند خانم گفت: اکبر آقا ؟
اکبر آقا گفت: باز که شروع کردی ...

هوا گرمُ چرب بود. چند مگس روی ساتور اکبر آقا، دستهایشان را بهم می سابیدند. اکبر آقا جلوی مغازه روی یک صندلی لمیده بود و یک کلاه حصیری روی سرش گذاشته بود.
گوسفند خانم گفت: اکبر آقا ؟
اکبر آقا گفت: هوووم ؟

  • این طنابه خیلی سفته ... داره خفه م می کنه !
  • حالا ببینا ... از صب تا حالا هزار جور بامبول درآوردی ... چیه باز ؟

 

علاقمندان می توانند به ادامه مطلب بروند...

 

 


گوسفند

  • هیچی اکبر آقا ... هیچی
  • یه دوساعت دندون رو جیگر بذار ... تمومه دیگه
  • دیگه جگری برام نمونده که دندون روش بذارم اکبر آقا

اکبر آقا نگاهی به گوسفندخانم انداخت و بعد کلاهش را آورد جلوی صورتش تا چرت بزند ... گوسفند خانم هم به گربه ای که اکبرآقا استخوانی را برایش پرت کرده بود نگاه کرد. گربه سیاهُ مو ریخته بود و استخوان را لیس های طولانی می زد.

  • اکبر آقا ؟
  • هووم
  • اکبر آقا ؟

اکبر آقا با عصبانیت کلاهش را برداشت و از روی صندلی نیم خیز شد.

  • چیه ؟ ... کُشتی منو !
  • من می ترسم اکبر آقا ... پاهام داره می لرزه ... نمی خوام بد خوابت کنم اکبرآقا به خدا ... ولی دست خودم نیست ... انگار می خوام بالا بیارم ...
  • تو که از صب چیزی نخوردی !
  • تُرش کردم اکبر آقا ... حداقل این گربه رو پیش کن بره ...
  • چیکارش داری حیوونو ... داره غذاشُ می خوره
  • می دونم نوش جونش ... ولی اکبر آقا ... داره استخوون ساق یه گوسفندُ لیس می زنه ... دلم آشوب شد آخه
  • خیلی خوب ... خیلی خوب ... پیشته ... هی گربه ... پیشته هی ... بفرما رفت ... خوب شد ؟
  • اکبر آقا ... حالا یعنی واقعن راهی نداره ... حالا نمی شه مثلن ...
  • نه نمی شه مثلن

گوسفند خانم به چاقوی دسته زرد روی میز اکبرآقا نگاه کرد ...

  • با اون چاقوهه می خوای ...
  • آره ... تیزه ... نگران نباش
  • یعنی چی نگران نباشم ؟ ... نمی تونم رو پام واستم ... اون وخ می گی نگران نباش ؟
  • چندبار بهت بگم ... یه جوری سرت رو می برم که اصلن نفهمی ... زود تموم می شه ... من تخصصم همینه ... توو کارم یه حرفه ایم ... ببین بیا اصلن راجع به یه چیزه دیگه حرف بزنیم. خوبه ؟
  • باشه اکبر آقا
  • تو چند سالته ؟
  • چهار سال اکبر آقا ... چهار سال
  • هووم ... می دونی چندکیلویی؟
  • نه اکبر آقا ...
  • بچه مچه نداشتی ؟
  • چرا اکبر آقا ... ولی زیاد ندیدمشون ... به دنیا که اومدن، یکی دو ماه بعد بردنشون !
  • خوب می دونی ... عُرفش اینه که بَره رو توو سه ماهگی می فروشن ... اونایی که دامداری دارن خوب پولی گیرشون می آد ...

گوسفندخانم یه نگاهی به اکبرآقا انداخت. اکبرآقا مکثی کرد ... بعد گفت:

  • زندگیه گوسفندی همینه دیگه
  • یه جوری حرف می زنی که انگار نه انگار ما هم مثله شما ...
  • مثه ما چی ؟
  • هیچی ... گوسفند به فکر جونه ... قصاب به فکر دنبه
  • به هرحال همینه دیگه ... تا بودِ همین بوده
  • اکبرآقا ؟
  • بله
  • این یارو که منو سفارش داد نگفت واسه چی می خواد منو سر ببری ؟
  • نه چیزی نگفت یا گفت من یادم رفت ... بالاخره طرف یا از جایی می آد یا می خواد بره جایی ... یا عروسیه یا عذاداری ... یا عیده ... یا نمی دونم شاید نذری چیزی باشه ... یا شایدم قضابلاست ... نمی دونم.
  • قضابلا چیه ؟
  • قضابلا ؟

... خوب مثلن وقتی یکی می ره ماشین می خره یه گوسفند جلوش می زنه زمین ... بعد دستشو می زنه به خونِ گوسفنده ... بعدم می ره می زنه به پلاکش ... به این می گن قضابلا دور باشه ... یا یه چیز توو همین مایه ها ... ولی بعضیاشون خیلی دندون گردن ... آب از دستشون نمی چکه ... می رن خروس می کشن ... طرف پولداره ها ... ولی گوسفند نمی کُشه که یه وخ ازجیبش واسه درُهمسایه نره ... به قول معروف ... گوشتُ می کِشن رو دنبه که دنبه خوب می جنبه !
گوسفند خانم همین طور اکبر آقا را نگاه می کرد. اکبر آقا کلاهش را بر داشت و خودش را باد زند. گفت :

  • ببین ... نمی خوام بترسونمت یا نارحتت کنم ... ولی امروز نشد فردا ... بالاخره یکی می آدُ می گه آقا فلان روز بیا یه گوسفندم با خودت بیار قربونی کنیم ...
  • حالم خوب نیس اکبرآقا بسه توروخدا ...
  • آب می خوای ؟
  • نه
  • گرسنت نیست ؟
  • نه اکبرآقا ... اصلن چه فرقی داره ... تو که می خوای سرمُ ببری ... دیگه چرا می پرسی ؟
  • نه درست نیست اینطوری ... باید آب بخوری قبلش ... بفرما اینم وانت حاج عباس ... داره می آد
  • چی ؟ .. کی ؟ ... کی داره می آد ؟
  • وانت حاج عباسِ ... ده تومن بهش دادم که راحت ببرمتمون
  • اکبرآقا تورو خدا ... تورو خدا اکبر آقا !!
  • شروع نکن باز ... اعصابمُ خورد کردی دیگه ...
  • حالا یه دقیقه صبر کن اکبرآقا ... ببین اکبر آقا
  • چط

وری حاج عباس ... دیر کردی چرا ... بیا این زبون بسته رو بلند کن بذاریم عقب ... نود کیلویی هست ماشاالله ...
اکبرآقا به کمک حاج عباس گوسفند خانم را بلند کرد، گذاشت پشت وانت. بعد رفت چاقوی گلوی گوسفند بری دسته زردش را برداشت و در مغازه را قفل کرد. حاج عباس گفت بریم آقا ؟ ... اکبر آقا گفت:

  • یا علی ... برو آقا

هوا صافُ خنک بود ... ابرها تکُ توک در آسمان پراکنده بودند. باد، مستقیم به صورت گوسفند خانم می خورد ... موهای فِر او را می لرزاند و آب را از گوشه ی چشمش سرازیر می کرد.



فاضل سایه


منیع: http://www.veganforum.ir/showthread.php?t=2693

  
نویسنده : عماد موسوی ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
تگ ها : داستان