شک نکن

رایانه ، علمی ، ادبی ، داستان ، شعر ، ترفندها و....

کودکی

 وقتی بزرگ می شوی ، دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند ، دست تکان بدهی ،

خجالت می کشی دلت شوربزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان برنگشته ،
 
فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند ،
 
وقتی بزرگ می شوی ، دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمی خواهد پشت

کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی ،


دیگر دعا نمی کنی برای آسمانی که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشک های آسمان را پاک می کردی !
 
وقتی بزرگ می شوی ، قدت کوتاه می شود ،آسمان بالا می رود و تودیگر دستت به ابرها نمی رسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می کنند ،
 
آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمی کنی !
 
وقتی بزرگ می شوی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی وتمام پروانه ها را بیرون می کنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی  و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی !
 
ویک روز یادت می افتد که سالهاست چشمانت را گم کرده ای ودستانت را در کوچه های کودکی جا

گذاشته ای !
 
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آن روز تو را به خاک می دهند
و می گویند :
خیلی بزرگ شده بود.

  
نویسنده : عماد موسوی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٧/٢٥
تگ ها : داستان ، کودکی